دنیای يك كودك
چرند و پرند یك کودک پاک و معصوم و بیگناه
مادر بزرگم هیچ وقت جین نپوشید.هرگز sms نداد یا چت نکرد.مادربزرگم نمیدانست کنتاکی چیست!هیچ وقت فرق تیم برتون و علی آقا راننده ی اتوبوس همدان را نفهمید.تمام دنیای بزرگ او شاید در برابر آنچه ما دیده ام خیلی کوچک بود! اما میدانم که با دیدن ما چقدر خوشحال میشد.میدانم که به سر زدن هر روز پسرش راضی بود.مادربزرگم آدم ساده ای بود.میدانم علاقه اش به دیدن دوباره ی دخترش بیشتر از علاقه من به تمام این زندگی بود! شاید به خاطر همین بود که آنقدر آرام مرد!
نمیدانی چقدر سخت است نوشتن از مردن تو!چقدر سخت است که جلوی اشکهایی که به صورتت میدوند را بگیری!!چقدر سخت است که دستهایت نلرزند وقتی مینویسی"مرد"! آرام و شاد باشی کنار دخترت؛ مادربزرگ! دلم می خواد متن عاشقانه بنویسم! ولی نمی تونم. نمی دونم چرا؟! چون عاشق نیستم؟! یه متنایی شبیه همون چیزی که یک نفر برای یک آدم خیالی می نوشت، خیلی هم خوب می نوشت انصافا! جمله بندی هایم همه مشکل دارد. به خاطر همین است که می شود چرند و پرند یک کودک دیگر. چه انتظارها دارید! اعصاب معصاب تعطیل است. یک نفر، یک جایی گم شد و نمی دانست کجاست و" کی" بود؟! (اگه گفتی پرسیدم "چه کسی بود" یا پرسیدم" چه زمانی بود"؟!) یک نفر یک جایی در یک چیزی شاید هم یک کسی گم شد، محو شد، حل شد. حالا یادش نمی آید که یکی دیگر بوده؛ یادش نمی آید که گم شده و حالا این کسی که هست او نیست. شده آن سوسک گنده کافکا. شده من. شده یک دنیا چیز. یادم نمی آید کس دیگری باشم. همینم که هستم. آری همین بودم از اول. چیزی حلال من نیست. از خوابیدن متنفرم! یک دفعه یادم آمد که چقدر خواب را دوست دارم! چقدر در خواب هایم فرو می روم، غرق می شوم ولی آرام! دست و پا نمی زنم. و یک دفعه خودم را کشیدم بیرون و متنفر شدم! تو در چه حل می شوی؟ در که حل می شوی؟! تا حالا به مردنت فکر کردی؟!فکر می کنم!روزی ۱۰۰۰ بار!با مردنم زندگی می کنم،امیدوار میشم!مردن چیز خوبیست!باید قدرش را دانست. به بعد از اون چی؟!فکر کردی؟!به این دنیا بعد از تو، نه دنیای بعد از این.به دنیایی که تو توش نیستی. چند سال طول می کشه که فراموشت کنن؟! چند نفر هستن که فراموشت نکنن؟! ما از مرگ نمی ترسیم! از دنیایی می ترسیم که ما توش نیستیم!از دنیای بدون ما!از چیزایی که نمی بینیم، چیزایی که نمی فهمیم؛ و کسانی که هرگز مارو نمی شناسند. توی دنیا به این بزرگی، ما خیلی کوچیکیم.کوچکتر از اونیم که کسی ما رو به خاطر بسپارد!روزی رو به نام ما کنند و هیچ وقت نمیریم! بله!می میریم و هیچ کس نمیگوید:"چه حیف!" به سالهای زندگیت نگاه کن و بگو که پشیمان نیستی! تو را بیش از هر چیز دوست داشتنی دوست دارم؛ تو را بیش از گل کلم های خاتون دوست دارم؛ می گویند که سوهان عسلی های بلوط خیلی خوشمزه است(راست می گویند!) تو را بیش از همه ی سوهان عسلی ها دوست دارم؛ دیشب خواب دیدم که توی کیفم به جای 1000 تومان,2000 تومان دارم! کلی ذوق کردم تو را بیش از ذوق رویاهایم دوست دارم؛ ماهی یک SMS بیشتر ندارم آن هم از طرف همراه اول می آید که مرا کلی خوشحال میکند تو را بیش از شادی SMS دوست دارم؛ سرما خورده ام,4تا آمپول زدم و الآن خوبم تو را بیش از هر آمپولی دوست دارم؛ میجوزی را یادت هست؟! تو را بیش از میجوزی دوست دارم؛ تو را به خاطر تمام سادگی هایت,خاطراتت,مهربانیت و لجبازی های شیرینت دوست دارم. جدیدا به نوشته ها حسودی میکنم، به نویسنده ها حسادت میورزم!جدیدا خیلی اتفاق افتاده که به من هیچ مربوط نیست!پاک گند زده ام به خودم و زندگیم.قهوه خور حرفه ای شده ام.تا حالا دقت کردی که وقتی قهوه می خواد بجوشه چه صدای شاعرانه ای دارد؟!شاید شاعرانه نباشد ولی هر کوفتی اسمشو بزاری، صدای باحالیه!گفتم:"کوفت!" یاد حرف یه استادی افتادم که سر کلاسمون گفت :"کوفت بخوری!" فک کن! البته به ما نبود به یه عده ثروتمند که میل نهایی به مصرفشون در ماه اندازه زندگیه من می ارزه!حالا این میل نهایی به مصرف چیه و به چه دردی میخوره و غیره زیاد مهم نیست، ولی جالبه! مربوط به اقتصاد میشه، اقتصادم که آمیخته به ریاضیه پس چیزه خوبیه. ریاضی تمام زندگیه!ریاضی جریان داره، روح داره؛خیلی باحال هستند ایشون! وقتی UP رو نگاه میکردم خودمو جای کارول میدیدم با این تفاوت که اون میرفت طرف آبشار پارادایز و من نشسته بودم وریاضی میخوندم و میفهمیدم! اصلا مهم نیست که من تویه چه کارایی توانایی خوبی ندارم؛ مثلا وقتی من به نوشته های "توکا" حسودی میکنم یعنی دوست داشتم اون نوشته ها مال من باشه اما نیست!ولی این اهمیتی نداره، چون ممکنه من ریاضی بخونم و بتونم یه سوال رو حل کنم ولی "توکا" نتونه! الآن حس می کنم غرق در لجنزاری شدم ازش اومدم بیرون ولی آب قطع و حموم نمیشه رفت!و من همینجور تو کثافت و بدبختی موندم و همه چیزو تحمل میکنم!یه حسی تو این مایه ها دارم! ولی من تو این کثافت نمیمونم.من از این شهر می رم.می رم به یه جایی که اگه پنجره هاش رو به تجلی هم باز نباشه مسئله ای نیست. می رم یه جایی که حداقل آب باشه و من نگندم تو این لجن. بله!اصلا می رم شمال و حالشم می برم.بعد اونجا یه خاکی می ریزم تو سرم.تازه حس می کنم چاقم شدم.به هین همه استرس که من دارم احتمالا فردا جوشم میزنم و باید مثل یه قورباغه به زندگیم ادامه بدم و هی بزنم تو سرم.حالا می فهمم بدبختی شاخ و دم نداره ولی مثل بز وایستاده و به من می خنده و من هرچی فش بدم اثر نداره و او با شادی برای خودش یورتمه میره!
قبلا خودم به این فکر کرده بودم!یعنی وقتی اون پسر بچه ی دعافروش گفت تو از یه مرد گنده نمی ترسی اون وقت از یه سوسک می ترسی؟! با خودم گفتم همون چیزی که خودم بهش فک کرده بودم! وقتی اون ۲۰تا سوسک رو دیدم!مرده!کف کابینت!اونجوری لنگ فی سما افتاده بودند!بعد از اینکه آروم شدم به این موضوع فک کردم که از آدما نمی ترسم!یه جورایی تعجب هم می کنم!به هر حال چشم امید اون سوسکا به من بود باید می بردمشون به خونه ی ابدیشون!شما دوت دارید کف کابینت دراز به دراز بمیرید و کسی اهمیت نده؟! آدما موجودات عجیبین!یعنی فقط از دور خوبن!وقتی بهشون نزدیک می شی ... .نباید بهشون نزدیک شد.بعضی وقتا فک می کنم تنهایی برام سخته ولی تحمل یه نفر دیگه واسه یه مدت طولانی برام سختتره!انگار دلم پر شده و جا واسه ی آدمای جدید ندارم.دارم به یه ثبات می رسم. ۱۰ / ۷ / ۸۸ حالم دل پیچه دارد.کف پایم ذق می زند و می گوید:«هی فلانی !زندگی شاید...!» نه!نه!این را نمی خواهد بگوید!می خواهد بگوید:«ای به روحت که پول تاکسی نمی دهی و هی خودت را ول می دهی روی من!ای به روحت که برای ۲سانت قد بلندتر چه بلایی که سر من نمی آوری!...» و من سر بر می گردانم که یعنی هیچ به حرفت اهمیت نمی دهم.و او با مظلومیت سر بر می گرداند، پایین را نگاه می کند و آه حسرت می کشد.من فکرم را پرواز می دهم به پرواز.چقدر آدمهایی که پرواز دوست دارند زیادند و چه کمند آدمهایی که پرواز می کنند.بعد فکر می کنم که حرف قصار می زنم!می رم تو خیالات!حالا من یک آدم مهمم که همه نگاهم می کنند و با دست نشونم میدهند.من جواب همه سوالهاشون را می دونم من نگاه مغرورانه ای می کنم و سر بالا می گیرم. من ؟! دوباره ذق ذق می کند و این دفعه می گوید که:«هی!فلانی!» همین بس است تا من دوباره یاد خودم بیفتم و بگویم :«خوب بابا! میدونم خودم.»بعد می گم:« بیا یه فکر دیگه بکنم.»آره! از اون قبلیه خوشم نیومد زیاد.بعد به همه چیز فکر می کنم.به یه خونه با یه استخر ، به يه همكلاسي، به يه دوست، به شكلات ، به چاي ، به چيزاي بد(كه بقيه فكر ميكنن بدن ولي من فكر مي كنم خوبه) به كلبه تو جنگل،به اينكه يه آدم خوشبخت دقيقا" چه شكليه؟!البت اگه باشه و به اينكه دنيا كوچيكه، ستاره ها دورن ، ماه تنهاست، ابر ها غمگينن،و ياد خورشيد مي افتم كه داره بزرگ ميشه و فكر ميكنم به آدم هاي دوروبرم، و هيچ دلم نمي خواد فكر كنم به آدم هاي دوروبرم.پس ديگه فكر نمي كنم.و لبخند خفيفي ميزنم كه زود محو ميشه.ياد اين مي افتم كه زن ها هميشه نگرانن و نگراني جزو جذابيت زندگي زن هاست و به اين فكر مي كنم كه درس نخوندم و اعصابم داغون ميشه و گوشم مي خاره و ياد تو مي افتم و مي گم:« هي فلاني! ديدي آخرش چه جوري حالم گرفته شد»" و مي بينم كه خوابيدي و نميشه تكونت داد.با خودم مي گم ذق ذق كني بهتر از اينه كه بخوابي! شايد! لحظه ها شده اند کش تنبان.هی کش می آیند و وای به روزی که این کش در برود!آن وقت تو می مانی و یک تنبان بی کش.بعد هی باید حواست باشد و یک دستت به این تنبان که نیفتد٬که اگر بیفتد آبرویت هم با آن می افتد.وآبرو چیزی است که به یک کش تنبان وصل است. و آبرو چیزی است که انسان بدان فخر می فروشد و با آن خیلی حال می کند.چیزهای زیادی نشان آبروست.یکی از مهمترین نشانه های آبرو خانواده است."بچه ات را چطوری تربیت کردی؟!"بچه ی ۴ ساله ات هر جا که میره سلام میکند٬ساکت و مودب یک طرف مینشیند.آن زمان است که میگویند چه زن با آبرویی و چه خوب بچه تربیت میکند!و نمی دانند که برای این تربیت از چه شیوه ای استفاده کردی.وعده و وعید دادی٬یا تهدید کردی؟!کلا باید به هر راهی متوصل شوی تا آبرویت حفظ شود.گفتم چیزهای زیادی نشانه آبروست.مهمانی ها کارناوال آبروست.مهمان ها از یک طرف و میزبان از طرف دیگر.مهمانها کلاً موجودات جالبی هستند.مهمانها در مهمانی همیشه از همه چیز تعریف می کنند.مهمانها از همه چیز خوششان می آید.مهمانها به هم لبخند می زنند.مهمانها کم می خورند.مهمانها ماییم.مهمانها به دلایل مختلف به منزل میزبان می روند.شب نشینی٬جشن تولد٬عید دیدنی٬و حتی خواستگاری.خواستگاری مسئله مهمی است.خواستگاران انواع مختلف دارند:مرد٬زن٬بازاری پولدار٬مهندس بی پول و ...!معمولاً خواستگار کم است.جدیداً به یک جنس کمیاب تبدیل شده است.خواستگاران توجه خاصی به مسائل خاص دارند.جنس فرش٬دکور٬لیوان٬لوستر٬مایع دستشویی٬سیفون و... .اینها همه مهمند.مثلاً ما انواع و اقسام سیفون داریم.سیفون مسئله مهمی در زندگی روزمره است.مخصوصاً وقتی زندگی در خوابگاه را تجربه می کنی.زندگی خوابگاهی چیز جالبی است.اینکه ۵ نفر آدم در یک اتاق ۳*۳ زندگی می کنند و به نحوی در دهن هم هستند چیز جالبیست.خوابگاه آدم را یاد نمایشگاه کتاب می اندازد٬زیرا نمایشگاه هم جای شلوغی است.مخصوصاً از وقتی که رفته مصلا دیگر خیلی شلوغ شده!و خیلی آدمها در دهن هم هستند و حتی بعضی وقت ها دهن تو دهن می شوند و این خیلی بد است.نمایشگاه کتاب خیلی کتاب دارد ٬ولی کتاب خوب کم دارد.کم داشتن بد است.آدم فکر می کند شاید نمایشگاه کم ندارد بلکه خود اوست که کم دارد.و گاهی فکر می کنم که حرف نرگس درست است و من شیزوفرنی دارم.و کلی غصه می خوری .با اینکه غصه خوردن چیز خوبی نیست ولی غصه می خوری.همه می گویند که به جای غصه چیز دیگری بخوری.مثلا" سبزیجات که چیز خیلی مهم و مفیدی است.کلا" چیز های مفید خوب است و نسبتا" کم نیست ولی خوب زیاد هم نیست. آدم باید از چیزهای خوب و مفید استفاده کند.وگرنه یک روز می بیند زرتی افتاد و مرد و از هیچ چیز مفید استفاده نکرد. پس ما نتیجه می گیریم که زمان به سرعت می گذرد و می رود و گاهی هم برمی گردد و به ما نگاه می کند و زبان در می آورد . و تو کلی ضدحال می خوری و ول می شوی و یک دفعه یاد کش تنبانت می افتی و می بینی که ای داد بیداد... هیچ حالم خوش نیست.انگار که این لب نیز قدرت خندیدن ندارد.هیچ نمی دانم چه میکنم!چه باید بکنم؟!هیچ حالم خوش نیست.کمی ابر و کمی آفتاب.چه میتوان گفت که تنهایم!نه میتوان گفت که نیستم ٬نه...! نه صبری برای سکوت است٬نه کلامی برای گفتن.هیچ حالم خوش نیست.خیال پرواز دارم.کاش!میرفتم به بلندترین قله تنهایی یا عمیق ترین تاریکی.ولی هیچ هنری برایم نیست!هیچ سکوتی نیست!آرامش؟!چه آرزوی محالی! هیچ حالم خوش نیست.هر لحظه بدتر!چیست که تو ندانی و من برای گفتن داشته باشم؟!هیچ گفتن آسان نیست!انگار که طاقتم طاق شده.هیچ درمانی هم نیست٬انگار.چه فرقی دارد به حال تو که بگویم:هیچ حالم خوش نیست. آری همیشه به تو میگویم که خوبم!تو که از کنارم میگذری!تو که هیچ حالیت نمیشود حرف دلم را!تو که همین خنده های گاه بیگاه و بی دلیل برایت کافیست!همین لحظه های پوچ و خالی از مفهوم برای دلیل زندگیت کافیست!که می خواهی روزی به آن نگاه کنی و بگویی:چه خوب دورانی! هیچ حالم خوش نیست.دلم لک زده برای یک خنده ی پاک که مرا تا عمق وجودم شاد کند.دلم لک زده برای یک لحظه سپید٬که اگر لحظه لحظه ی زندگیم را مرور کنم همان یک لحظه برای تمام عمر من کافیست٬برای دلیل بودنم کافیست. هیچ حالم خوش نیست.انگار هیچ دلخوشی برایم نیست.تو هم که خوابیدی٬و چه آرام هم خوابیدی.بخواب که شاید یکی در این دنیا آرام بگیرد!بخواب و گوش نکن به حرفهای من که هیچ سر و ته ندارد!بخواب که من هیچ حالم خوش نیست و زمزمه هایم هذیان نیمه شب است!مبادا لحظه ای خوابت بر آشفته شود!من هم خوبم٬فقط تو بخواب.فقط اگر بیدار شدی برای من هم دعایی کن٬وردی بخوان یا یادم بده تا من هم به آرامی تو بخوابم.اگر روزی بیدار شدی برایم لالایی بخوان که هیچ یادم نیاید و خواب به مهمانی چشم های من هم بیاید.آرام بخواب عزیز دل٬آرام.من هم خوبم!ولی کاش بیدار میشدی و میدیدی که هیچ حالم خوش نیست!
آخه زیر پاتو نگاه کن ببین کدوم گوری داری پاتو می ذاری!
| Design By : Night Skin |

